داستان بنا...(این داستان از مجموع داستانهای خودم است)

یکی بود یکی نبود

روزی روزگاری اون دور دورابعد کوه بزرگ یه شهری بود خیلی کوچیک با مردم دوست

داشتنی و یه پادشاه عادل و مهربون که کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردن.

هروز صبح که خورشید خانم از مشرق طلوع میکرد همه اهالی شهر بجز بناها میرفتن سر

کارشون قصابها قصابی میکردن..نقاشانقاشی میکردن..تا عصر که خورشید خانم غروب

میکرد  کارشونو تموم میکردن وسریع برمیگشتن خونه تا با خانواده باشن

اما بناها چون خاک شهر خوب نبود هرروز قبل طلوع خورشید خانم میرفتن 4 تا شهر

بالاتر پشت کوه بزرگ تا خاک خوب بیارن و بر میگشتن بعد کارشونو شروع میکردن

و با اینکه شب هم بعد غروب خورشید آخر همه میرفتن خونه کاراشون خیلی

کند پیش میرفت همیشه قسمتیش میموند برای بعد برای همین کار بنای تو شهر ما

کم انجام میشد

تا اینکه یه روز پادشاه همراه وزیرش برای بازدید شهر رفتن قدم بزنن. پادشاه با دیدن

خونه هایه پوسیده و  قدیمی شهر خیلی شوکه شد

رو به وزیرش کردو گفت

-این خونه ها چرا انقدر قدیمین؟

وزیر هم که از ماجرا خبر داشت کلشو برای پادشاه تعریف کرد.بعد اون روز شاه دیگه نه

خواب داشت نه خوراک و همش دنبال یه راه حل بود چون فکر میکرد اگه خونه ها رو

درست نکنه ممکنه به زودی همشون خراب بشه تا اینکه فکری به ذهنش رسید و

وزیرشو صدا کرد و گفت

- من میخوا مسابقه ای به هذینه خودم ترتیب بدم

-تو این مسابقه همه بناها باید شرکت کنن و تو باید یه دفتر درست کنی که اسم همه

بناها توش باشه وهرروز گزارش کار اونارو تو دفترت بنویسی .. اونها سه ماه وقت دارن

تا بدون کمک گرفتن از کسی همه خونه های شهر و بازسازی کنن ،هر کس بیشترین

خونه رو درست کنه به عنوان بهترین بنا و بنای دربار اعلام میشه و بهترین خونه شهرو

بهش میدم

-برو به جارچی بگو تا این خبرو تو همه جای شهر پخش کنه و از هفته دیگه مسابقه

شروع میشه .

وزیر به جارچی میگه و اون هم این خبرو همه جای شهر پخش میکنه از فردا  همه بناها

برای ثبت نام میرن پیش وزیر

تا اینکه بالاخره مسابقه شروع میشه

هرروز وزیر دفترشو بر مداشت اسم بناهای حاظرو تعداد خونه های درست کردشونو

یاداشت میکرد

رفته رفته به علت کارو خستگی زیاد تعداد بناها و خونه های که درست میکردن کم و

کمتر می شد تنها اوستا جواد بود که هرروزشاد تر از روز قبل میومد و تعداد خونه های

باز سازی شدش از همه بیشتر بود و این برای وزیر خیلی عجیب بود !

با خودش فکر کرد نکنه اوستا جوادتقلب می کنه.. نکنه از کسی کمک میگیره .. نکنه...

برای همین یکی از سربازاشو مامور کرد تا یک هفته اونو دنبال کنه و هر چه میبینه

گزارش بده

مامور هم دنبال  اوستا میره و بعد یک هفته زیر نظر داشتن اوستا بر میگرده

وزیر با دیدن مامور سریع ازش سوال میکنه 

-خوب چی شد؟هرچه دیدی و شندی و تعریف کن

مامور جواب داد

- آخر شب که نبال اوستا رفتم از شهر خارج شد و به سمت خرابه های بیرون شهر رفت

از دور چشمامو که تیز کردم خرابه ای به شکل خونه دیدم از تیکه های کهنه پارچه و چوب

براش درو پنجره و سقف ساخته بودن و زنی با لبخند دل نشین و یه کاسه آب و یه

پارچه تمیز به دست جلوی در استاده بود گوشامو که تیز کردم شنیدم اوستارو صدا کرد

و می گفت

-خسته نباشی اوستا،خوش آمدی صفا آوردی ،میدونم کلی زحمت کشیدی بیا برات

آب آوردم دستاتو بشوری .. پارچه آوردم دستاتو خشک کنی .. حیات و جارو کردم رو

کفشات خاک نشینه ..رفتم از جنگل میوه چیدم گلوت تازه بشه .. چای گزاشتم

خستگیت در بره ... از دریا ماهی گرفتم گشنه نمونی ...

اوستام که از دور اینارو شنید لبخند زنان و شتابان رفت سمت همسرشو گفت

-دست شما درد نکنه خانمم خسته شدی زحمت کشیدی .. منم امروز هر چه تونستم

کار کردم که زود تر ببرمت یه خونه خوب که دیگه دست تنها جارو نکنی ..که خانمی کنی

قول میدم فردا بیشتر کار کنم .

خلاصه وفتی اوستا جلوی در رسید زن مهربونش آب برای اوستا نگه داشت تا دستو

پاشو بشوره و بعد رفتن خونه از تو خونه فقط صدای خنده بود که میومد  شب رو به

آرومی گزروندن،صبح آفتاب نزده قبل رفتن اوستا از خونه زن مهربونش بلندشد براش

غذادرست کرد و تو یه سبد غداش گذاشت و صبحانه و درست کرد و بعد اوستا و صدا کرد

اوستا بعد صبحانه با بدرقه زنش تا نزدیکی شهر امد پیش شما و دوان دوان پای پیاده

رفت 4 تا شهر بالاتر از کوه بزرگ و برگشت و مشغول کار شد تا شب ،شبم دیرتر از همه

امد پیش شما و دوان دوان دوباره رفت خونه و فردا ار نو همه ماجرا تکرار شد زن اوستام

این مدت همه سعی خودشو میکرد تا وسایل آرامش اوستارو فراهم کنه تا وقتی میاد

خونه خستگیاشون در بره و ساعت خوبیو باهم داشته باشن

وزیر بعد شنیدن با خودش فکر کرد چه چیزی باعث شده که این زنو شوهر اینطوری

هوای همو داشته باشتن تصمیم میگیره آخرین روز از اوستا بپرسه

خلاصه روز آخر مسابقه میرسه و وزیر دفترشو به شاه میده تا برنده رو اعلام کنه

شاه هم  خیالش از خونه ها و سلامت مردم آروم شده بوده دستور میده تا جشن

بزرگی بگیرن و همه شهر در کاخ جمع بشن تا جایزه برنده رو بده و از همه بنا ها تشکر

کنه

فردا همه در کاخ جمع میشن و شاه بعد از سخنرانی طولانی و قدر دانی از همه بناهای

شهر اسم اوستا جوادو به عنوان برنده اعلام میکنه .

وقتی اوستا جواد جایزشو گرفت وزیر بلند شد و گفت

-اوستا من بهت تبریک میگم ،اما یه سوال دارم  راستش این مسابق خیلی سخت بود

ومن هروز میدیدم که بناها خسته تر ازقبل میشن اما تو هرروز با انرژی تر بودی و سخت

کار میکردی راز این همه تلاشت چه بود؟

اوستا جواب داد

- وزیر عظم از تبریک شما متشکرم،راستش من پدر و مادر و پولی نداشتم با اینکه

تمام عمر کار میکردم در خرابه های خارج شهر زندگی میکردم چند سال پیش عاشق

دختری شدم که خانواده خوبی داشت و بخاطر من از اونها گذشت و به خرابه ها ی خارج

شهر آمد تا با من باشه من هیچ چیز نداشتم که به اون بدم تنها در اولین روز زندگیما

بهمقول دادیم تا زندگی بهتری بسازیم و بهم دروغ نگیم  در سختی کم نیاریم و شاد

کنارهم با هم و پشتهم باشیم ،وقتی جارچی مسابقه رو اعلام کرد برای ما بهترین

فرست بود تا به قولمون عمل کنیم زندگیو که می خوایم بسازیم پس هردو سخت تلاش

کردیم من بیرون خونه و او در خونه من وقتی با همه خستگی همسرم رو میدیدم که

منتظر منه و تمام روز زحمت کشیده خستگیم رو فراموش میکردم و به خودم میگفتم فردا

بایدبیشتر کار کنم تا زحمات و تنهایی همسرم رو جبران کنم و چیزیو فراهم کنم که لایق

اوباشه چون خدا این فرستو به ما داده و من باید قولمو عملی کنم بنابراین فردا زودتر

و سخت تر کار می کردم .. و شب دوباره با دیدن چهره همسرم یادم میود که تو سختی

کناره من هست و لایق بهترین هاست ...

وزیر با شندین این حرفها دلیل همکاری زن و شو هرودونست و عشق اونهارو تحسین

کرد

/ 9 نظر / 68 بازدید
ال ناز

دوستت دارم چنان با احتیاط مثل « شاید » چنان باور نکردنی مثل « آری » و چنان طولانی مثل « تا چه پیش آید » هرمان دکونینک [گل]

یاسمین

دوست عزیز و مهربون سلام... خیلی ممنون از لطفت...خوشحالم کردی. خوب باشی همیشه یاعلی...

زهرا ابراهیم پور

سلام دوستم قصه ی خوبی بود به نظرم اگه آخرش یه غافلگیری یا اتفاقی که این پایان عادی رو تبدیل به پایان غیرمنتظره کنه داشت، جذاب تر و خوندنی تر می شد. موفق باشی[لبخند][گل]

شوریده

سلام نیلوفر عزیز... روزت مبارک و خجسته مهربان [گل][گل]

مجیدشاکری حسین آباد

[گل][گل]

عطیه

سلام دوست عزیزم داستان بنا به نظر من یه کم کلیشه‌ای بود مثل قصه‌هایی بود که مادرها برای بچه ها تعریف میکنن

مبینا

سلام عزیزم داستانت عالی بود کاش همه عشقا اینجوری پایدار بود