اردیبهشت...

 

آنگاه که دلم بیتاب سراغت را می گیرد

چشمانم را بی اختیار میبندم

و دستانم را به اندازه همه بی پروای کودکی باز می کنم

و بیادت می آورم که چگونه ای

تو شبیه به خنکای صبحی

آنگاه که آفتاب از ناکجا طلوع می کند

و بی وقفه زندگی را با لبانی سرخ فریاد می کند

تو همان بی قراری لحظه وصالی

و صبر روزهای تابستان،پاییزوزمستان که

در من جوانه زدای

در من رشد کردی

و شکل گرفته ای

آنچنان که امروز زندگی بی آن نا ممکن می نماید

/ 8 نظر / 52 بازدید
رها

تو همان بی قراری لحظه وصالی...[گل] خیلی زیبا و رمانتیک بود دوست عزیزم [دست]

هیما

در من جوانه زدای در من رشد کردی و شکل گرفته ای آنچنان که امروز زندگی بی آن نا ممکن می نماید سلام عالی بود[گل]

فارغ

چه عاشقانه ی زیبایی...

ال ناز

"عشـــق" اتفاقــی است که می افتد! گاهـــی پرشتاب... مثـل گلوله ای ناغافل؛ گاهـــی آرام... مثل نشت گاز در شبــی زمستانی. در هـــــرحال "عشق" اتـفاق ِ کشنده ای است که... می افتد! "رضا کاظمی"

سارا

خوش بــه حال ِ انارها و انجیـرها ... دلتنگ که می شـوند، مــی تـرکـنــد ... "مهدی اخوان ثالث" [گل]

سارا

فـرو مـی ریـزد عـاقـبـت سقـف خـانـه ای کـه جـای خـالی ات سـتـون هـای آن بـاشـنـد..

سیدعلیرضا رئیسی گرگانی

سلام و عرض ادب دارم و احترام محضر مبارک شما فرهیخته و ادیب توانمند سرکار خانم نیلوفر بسیار زیبا و دلنشین بود خواندم و لذت بردم من هم منتظر قدوم عطر آگین شما هستم سید علیرضا رئیسی گرگانی