نا شکیبا...

خیلی وقت ها که دلم بی مقدمه میگیره و کارد به استخون میرسه  ودیگه کاری ازم بر نمیاد، آروم و بی هیجان همه گله ها و شکایتهامو  که هیچ گوشی برای شنیدنشون نیستو میریزم تو کوله پشتیم و میزارم رو دوشمو  توخودم غرق میشم ...در گیر خودم آهسته قدم میزنم و از بین کوچه ها ، خیابونها،آدمها  و...رد میشم اونقدر میرم تا  به نزدیک ترین قبرستون میرسم... واردش که میشم عمیق نگاه میکنم ، اینجا اصلآ جای ترسناکی نیست  سبزسبزه وسکوت فضا رو پر کرده انگارهمه  آروم خوابیدن ، منم بی اختیار قدمامو شمرده تر بر میدارم که سرو صدا نکنم تا کسی از خواب بیدار نشه  واین آرامش همینجوری بمونه ...  به قبرها که دقت میکنم می فهمم  هیچ کدوم شبیه هم نیستن  سنگاشون فرق دارن یکی سفیده یکی سیاه یکی...رو هر کدوم اسم و متنی نوشته شده ،مادر عزیزم .. پدر گرامی..  رو بعضیهاعکس طرفو  کشیدن خیلی از این اسم ها و عکس ها آشنان میدونم کی بودن کجابودن چه کار میکردن... اوناهم میدونن من کیم کجا هستم چه کار می کنم ... باچنتایشون زندگی کدم و خاطراتی دارم که وقتی چشمامو می بندم میتونم مرور کنم... چشموم که باز میکنم فکر میکنم همین چند دقیقه پیش بود .. دلم براتون تنگ شده ..اشکی راه دیدنمو میگره..آهستته پاکش می کنم ...ادامه میدم... خیلهاشونم نمیشناسم  و فقط متنهاشونو  میخونم و عکس هاشونو می بینم ... وحدس میزنم که شاید مادری بود !یا...  چطور زندگی کرد ..  چطور آرام خوابید.. نفسی طولانی می کشم 1 2 3 ...و باز راه میرم و نگاه میکنم این بار چندتا قبرو میبینم که گل یاگلدون دارن ...چند نفرو میبینم که دارن با قبرها!!!حرف میزنن به امیده این که چیزی بشنون یا.... نمیدونم!با خودم فکر میکنم اینجاایستگاه آخره...خونه آخر همه ماست ویک روزی خونه آخره  من خواهد بود  اما اون روز امروز نیست چون من باهاش فاصله دارم  حتی اگه فقط چندلحضه باشه ..این فرق بزرگ ماست اونا کاراشونو کردن من هنوزکار دارم ..هنوز میشه ادامه داد هنوز راهی برای پیدا کردن و شدن  هست ...ولبخند میرنم ، و این بار آهسته تر قدم میزنم و از بین کوچه ها ..خیابانها.. و آدم ها ردمیشم ...

/ 9 نظر / 10 بازدید
مجیدشاکری حسین آباد

درود مفهوم بسیار عالی اما هنوز نیاز به کار داری موفق باشید

ال ناز

ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻭ آن‌هایی ﺭﺍ ﮐﻪ ﺯﻭﺩ ﺗﺮﮐﺖ می‌کنند ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ … ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻣﯿﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥﻫﺎ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥﻫﺎ ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻣﺪﻥﻫﺎ ﻭ ﺭﻓﺘﻦﻫﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺯﯼﺳﺖ ﮐﻪ می‌ﮕﺬﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺮﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺁن‌هاﯾﯽ ﮐﻪ می‌گویند: «ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ» ﻭ «ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻣﺎﻧﺪ» ﻧﯿﮑﯽ ﻓﯿﺮﻭﺯﮐﻮهی

ال ناز

ممنون عزیزم...به پای نوشته های زیبا و پر احساس شما که نمیرسه:) [گل]

زهرا ابراهیم پور

سلام نیلوفر چه قدر خوووب نوشتی.آفرین.واقعا لذت بردم فرق بین ما و مرده ها اینه که حتی اگر به اندازه ی لحظه ای...فرصت داریم خوب زندگی کنیم..کاری که شاید آرزوی خیلی از اوناست که توی قبرها خوابیدن..آرزوی برگشتن به دنیا و نفسی خوب زیستن... [گل][قلب][ماچ]

شکیبا

از کجا معلوم که فرق ما با مرده ها تو این باشه که ما امید داریم؟ شایدم اونا لحظاتی قبل از مرگ،قطع امید کردن.اما کسی که یک دفعه کشته میشه چی؟مثلا ترکش میخوره؟ متنت تلنگر خوبی بود

s

خیلی از ما ادما زنده هستیم ولی شاید خوب زندگی نمیکنیم یا داریم فرصت هامونو از دست میدیم .به نظر من زندگی دریغ کردن خنده هاست زندگی دریغ کردن مهربانی هاست دریغ کردن کمکهاست پس تا خدا هست زندگی باید کرد

سعید ( چاغمان )

سلام... امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشین... من هم گاهی برای آرامش سر مزار میرفتم ( خصوصا اوقات خلوت و خصوصا سر مزار برادر بزرگم )...قبول دارم حرفاتونو و امیدی که در انتها باز میشه برای بودن ، پیدا کردن و شدن...تنها به این فکر میکنم که : روا مدار که بمیرم و ندانم به کدام آیینم ( حسین پناهی ) بهترینها برای شما

سارا

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک نادر ابراهیمی