عشق عمومی

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود...

 

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی ...

 

 

من درد مشترکم

مرا فریاد کن...

 

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم...

 

 

نام ات را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تورا دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

ودست هایت با دستان من آشناست...

 

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودهارا

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بودند...

 

 

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته! با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید...

 

 

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

 

 

                                            ((احمد شاملو))

/ 1 نظر / 216 بازدید

من درد مشترکم مرا فریاد کن...عالیه