اولین نجوا

از میان دالان دلم   

صدایی آمد

سر باز زدم

صدایی آمد

درد کشیدم

صدایی آمد

آری

تو در آن خالی جریان داری

.................................................................................

این روزا همه سهم من از دنیا تو

یه فندک سیاه با شعله

آبی

قرمز

بنفش

شده که باهاش

غماتو

خستگیاتو

شاید هم شادیاتو

نه  خیلی تلخ 

نه خیلی شیرین

گسه گس

دود میکنی

/ 10 نظر / 31 بازدید
shokravi

(◡‿◡✿) حســ♥ــین جـــان تسبیحی بافته ام نه از جنس سنگ و خاک . . . بلور اشک هایم را به نخ کشیده ام این روزها به جای ذکر و دعا باید گریست . . . http://salamshokravi.persianblog.ir شکروی (◔◡◔)(◕‿◕)(◔◡◔)

بهرام

سلام درود به هنر و شخصیت شما شما افتخار دختران ای سرزمینید

Maliheh

عاشقتم نیلوفر جووووووون[قلب][قلب][گل][گل][گل]

شوریده

درود فریبای عزیز زیبا و دلنشین بود.[گل][گل]

رهاراد

سرگشته چوپرگار همه عمردویدیم آخربه همان نقطه که بودیم رسیدیم درخانه دربسته فتادیم وچو گنجشک یک چند پریدیم وبه کنجی بخزیدیم

بهنام

سلام خسته ام از این زندان که نامش زندگیست! پس قشنگی هی دنیا مال کیست؟! باختیم در عشق ام باختن تقدیر نیست! ساختیم با درد تنهایی مگرتقدیرچیست؟! با یه پست جدید ( خیلی سخته) منتظر حضور گرمت هستم [گل][گل][گل]

hasti

عضی وقت ها بعضــــــــی ها "بی صـــــــــدا" از زندگیَتـــــ می رونـــد"بی خــــــــــداحافظی" بـا پـــای "بــــرهــــنــــه" روی "نوکِــــــ پــــــا" پاورچین ... پاورچین تا مبادا صدایِ "تــــــــق تــــقِ " کفش هاشان آگاهتــــ کُنـــد از رفتنشان ...! و ...! این نهایـــت نامـــــردیســــ

تا فردا کمتر از 24 مانده هجوم های فکری که می تواند بخشی از باید ها ونباید های بببببببببببببببببببببا تو بودن بود.کاملا پاک و محو شده اند. پاک شده از فرم نا همواری قامتی که در اینه بسختی راهی برای راسته بودنش می گشتم.اندشه های خوب و بد به تاریخ مصرف تولید گنده گانش هم سپردم.بازگشتم به اصل غریز بازگشتم به اول باورهایم.واندیشی که حاصل دست رنچ خودم است. نمی خواهم همچون کوزه گری باشم که از کوزه شکسته دلش اب خورده باشد. می خواهم از هنرم از با تم بودن که زنده گیست.جان برده باشم. مردن شجاعت نمی خواهد. یک زندگی ارام و بسلامت را به سادگی عشق راهبرد بردن هنریست.که نتوان نرخی بر ان گذاشت. ما هر دو با هوش با ذکاوت و صبور می توانیم به اتفاق جهان بگیریم. هر چند با یک گل بهار نمی اید. فردا گر هم تنهایی نصیب ما باشد. خودم با یک گل بهاری برایم خواهم ساخت. اسوده ام شاید دیگر به استانه پایانه این نوشته های مجازی رسیده ایم.و دنیای زیبا واقعی که هزاران عناصرش هم موجود است که می توان با بهترین شکلش پذیرای هم باشیم.این صحفحات دیگر بیش از این کشش یک ارتباط دراز مدت را نمی تواند به دوش گرفته باشد. حس خوبیست امشب ودیگر نخواه گذ