باغ آیینه..

 

 

چراغی به دستم

چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی

از کشاکش رفت و آمدها

باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر

شده را

روشن می کند.

فریادهای عاصی آذرخش-

هنگامی که تگرگ

در بطن بی قرارابر

نطفه می بندد

ودرد خاموش وار تاک-

هنگامی که غوره خرد

در انتهای شاخسارطولانی پیچ پیچ جوانه می زند.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من،در وحشت انگیز ترین شبها،

آفتاب را به دعائی

نومیدوار طلب می کرده ام.

تو از خورشید آمده ای ،از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود نه آتش

نگاه و اعتمادترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو

تنهائی-

(نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!)

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،

نفست دردست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دستم

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ئی برابر آینه ات می گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.

 

                                     (( احمد شاملو))

 

 

/ 117 نظر / 74 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sepideh

از سروده های احمد شاملو خوشم میاد...یکیشونو که اسمشو نمیدونم خیلی دوست دارم دوستم برام خوندش...فقط یادمه پریا توش بکار میرفت و:)) ممنون

سارا

چقــدر باید بگذرد؟؟ تا مـن در مـرور خـاطراتم وقتی از کنار تــو رد می شم. تنـــم نلــرزد..... بغضــم نگیــرد..... [دلشکسته]

سارا

تولد انسان همانند روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن بنگر در این فاصله چه کردی گرما بخشیدی ؟ یا سوزاندی . . . ؟[گریه]

سارا

نگذاشتی این «من» عاشق به «تو» برسد.....عیبی ندارد ! فقط دست از سر پلک هایم بردار بگذار به هم برسند!! از وقتی رفته ای عجیب بی خواب شده ام........... [دلشکسته]

اسم من است دوشنبه

شعر خوب است. ابا در دنیا یی که هر لحظه انقلابی از پدیده های جدیدی در ان هستیم. مخصوصن فن اوری ارتباطات و اطلاعات و تکنولوژی که گسترده تر می شود.بخشی از زندگی مان را صرف نماییم برای فراگیری ان.خوب نیست. زیاد ماندن در اقلیم شعر تداعی قرن های گذشته رو به یاد می اورد.روز گاری که مردم تنها دل خوشی شان نقالی بود که برایشان نقل کند داستان های کهن فارسی را. < مردمان این حوالی>

اسم من است دوشنبه

اهالی شهر شعر و غزل زوالتان از مکتوبتان پیداست .باز صد رحمت به عزیزان بر بچ غرب وبی دین و شراب خوار نجس.که فن اوری را در خدمت بشر گذاشتند. تا ما یاوه گویی خود را از دفتر به این صحفات مجازی بیاوریم. ضرب مثلی است که میکوید....همان است. اما.. .چی چی اش عوض شده. به هر حال زیاد در بند اشعار نیستم.یک دوره ای بود و تمام شده برایم. البته شما چهار نعل می توانید.حض ببرید. واختیار هر کسی هم با خود است و محترم. الان یک لطیفه خیلی به کمک انسان می امد.تا حرف های احمد اقا.

اسم من است دوشنبه

من شککاک نیستم. چون شک خوب است و باید از ان عبور کرد. ماندن در شک یک نو بیماری خطرناک است. محافظ کار هم نیستم.بلکه انسانی جنگنده و اهل ریسک هستم. چیزی که مرا کند نمود به چند دلایل است. یک از روز اول شما از دادهای خودم با نوع دیگر بخوردمان می دادی.بس گمراهی گه خود در ان دچارید. حلاوتی بیاور نه از داده هایم تا دلایل دیگر را برایتان شفاف تر یک روز روشن برایتان بازگو کنم. گام های زیادی را پیش امده ام. بس طراوتی و ایتی از خود اور که ما از ان بی خبر باشیم. تا رغبتی باشد برای دوست انگاشتن.

مثلا خیر سرمان پاسخ گفتی .جای تاسف است. اما ای دروغ گو بزرگ بدان که با تو لذت می برم.حتی تشکر می کنم که توانستی با کار های درست وغلطت یاد عشق فراموش شده ام بیاندازی. او می داند که دوستش دارم .و حتی ابرازش را هم شنیده است. واما تو که در نقشش فرو رفته ای چرا در این حس و حالی که حتی یک بار هم از دهانمان بیرون نیامده. علایقمندی و دوستار هم بودنمان. بیا جلو تر سر راست تر تا دلایل دیگرش را برایت بازگو نماییم.

میبینی کودن بجای یک حرف درست.اراجیف تحویل می دهی.

می روم یک سیگار بچاقم.تو کمی فکر کن.هرکسی که هستی مهم نیستهم. مهم لذت بردن این لحطه هاست.یک ارتباطی باشد چیزی یاد گرفته. و چراغ راه زندگیمان باشد. و مهم زمانیست که دز باطلاقی بنام وبلاک که کم رنگ است نسبت به گذرگاهای دیگر. نیلو فرری باشیم زیبا.